خشم نفرت وعده های پوشالی
افسوس چشم ها عقل شده است
کوچه هایمان پر از ورود ممنوع
قلبهایمان پر ز تردید شده است
دلهایمان پر ز اشوب
بازوانمان سرد و سنگی شده است
لبهایمان پر ز دروغ
ایمانمان بسان سر سوزن شده است
و در این شهر غریب که در ان محبت سالهاست زیر سیمان جان باخته
هنوز میتپد قلبی از برای نور این بار نه در میان بوی نم و ترانه
بلکه زیر بتن